أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

6

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

كه آن را عروق خشنه مىگويند منتشر شده و افواه عروق به افواه شريان در بدن متصل شده تا آنكه نسيم منجذب از بيرون به او برساند و از آنجا بدل رسد و از راه دل بشريان عظيم اورطى درآيد و به بدن رود و بدن بدين سبب زنده گردد و قابل فيضان قوت شود از جانب نفس يعنى مستعد قبول حس و حركت گردد و در او از شعبه وريدش نابى منتشر شده تا آنكه غذا را به ريه رساند و حجابى حساس به او احاطه كرده است و به دو قسم منقسم شده است قسمى از آن در جانب چپ و آن بسه شعبه منشعب باشد و شعبه ديگر در جانب راست و آن را دو شعبه باشد پس مجموع ريه را پنج شعبه بود مانند پنج انگشت كه دل در كف آن باشد و مبدأ عروق خشنه آن حنجره باشد كه از آن هواى جديد از خارج به اندرون آيد به حركت انبساط و دخان كه اجزاى محرقه آن بخار است كه آن را روح مىگويند و بواسطه افراط حرارت كه در دل باشد سوخته مىشود و از دل و ريه خارج شود به حركت انقباضى ريه و هواى جديد پر شود به حركت انبساطى فصل سوم در حجاب و حجاب عضويست مركب از دو غشا كه در ميان آن دو غشا لحمى باشد ليفى و اصل همه و عمده جمله حجاب حاجز باشد كه ميان آلات غذا و آلات تنفس فاصل شده باشد تا آنكه از طبخ غذا اذيت به دل و ريه نرسد و ممد دل باشد در حركت انبساطى و انقباضى و در آن دو سوراخ باشد يكى آنكه رك اجوف در آن درآيد و به اعالى بدن رود و ديگر شريان نازل از آن بگذرد و به اسافل بدن رود و در آن از شعب شرائين و آورده بسيار باشد از براى تغذيه و ترويح و ديگر حجابها هم هستند كه مبدأ ايشان با همين حجاب باشد با حجابى ديگر از مثل حجاب صدر يا آنكه مبدأ آن حجاب بيرونى باشد از صفاق و مراق و اين حجاب بر امعاء نيز احاطه كرده است و ميان روده و آلات تناسل نيز فاصل شده است تا بواسطه حركت عنيف جسمى غريب از آن موضع بجوف خصيه در نيايد فصل چهارم در حلق و آن عضويست كه مركبست از دو مجراى يكى مجراى غذا و آب و دوم مجراى نفس اما اول را مرى گويند و به سرخ‌روده مشهور است ابتداى آن بگلو باشد و انتهاى آن فم معده و مجراى دوم را حنجره گويند و آن ابتداى قصبهء ريه باشد و در ته مرى باشد در برابر جوف بينى و دهان كه از هر دو جانب به او هوا درمىآيد و آن مركب باشد از سه غضروف يكى از جانب مقدم و آن را ذرقى و ترسى مىگويند و آنچه از حال خلف باشد آن را اسم لا اسم له مىگويند و بر سر لا اسم له غضروفى ديگر متصل است چنان كه دو قاعده آن به دو جانب لا اسم له متصل باشد و بر سر ذرقى و ترسى مىافتد مانند سرپوش ديگ و لهذا آن را مكبّى گويند و در اين جوف اجزا جسمى باشد عصبانى بر شكل زبانى كه آن را جسم مزمارى گويند كه هوا در انجا به صورت مبدل مىشود و چون به دهان مىرسد و اعتماد به مخارج مىكند بتقطيع صوت مىشود به حرف و از تركيب حرف سخن گفته مىشود كه آن سخن مركبست از كلمات و كلام عبارت ازين مركب دانسته‌اند و جسم اين غضروف در غايت ملاست باشد از براى رفت صوت و لهذا اگر خشونتى به آن رسد از مثل گردى يا غبارى صوت درشت گردد و در وقت از در او غذا آن جسم مكبّى بر سر آن حنجره افتد تا از اجزاى غذا چيزى داخل آلهء نفس نشود و الا قوت دافعه آن را بعنف بيرون آورد بالحاح و در وقت از در او حنجره خود بالا آيد تا فضاى مرى فراخ گردد و لقمه مزدرد شود اما لهات و آن جسمى باشد صنوبرى الشكل كه از بالاى حنجره آويخته است از براى آنكه غبارى يا دخانى داخل حنجره نشود و جوهر آن لحمى باشد و غشاى بر آن محيط است كه گاهى قبول استرخا مىكند اما لوزتين و آن دو عضو است كه از دو جانب زبان به شكل دو بادام متصل‌اند به زبان و جوهر ايشان لحمى باشد عصبى و موضع لعاب باشد كه از دماغ به آن رطوبتى مترشح گردد و در وقت مضغ از ان رطوبت به آن غذا چيزى منزرق گردد تا جوهر غذا به آن رطوبت رقيق شود و زود قبول مضغ كند و آن لنگر زبان باشد و بسبب آن زبان درست استاده است آماده و از رطوبت آن زبان را در حركت ميل پديد مىشود و اما دهان و آن فضائى باشد كه اول تغيرى كه در غذا پديد آيد در او پديد آيد و آن را هم هضمى گفته‌اند و در آن دندانها باشد بعدد سى و دو عدد بود و ثنايا و دو رباعى از فوق و تحت از حبت بريدن چيزى كه در دهان درآيد و دو انياب كه گرفتن به آن باشد و دو اخراس كه از براى قطع باشد و ديگر شش آسيا كه آنها را طواحن گويند از براى خور كردن باشد چنان كه آسيا و زبان جسمى باشد لحمى از لحم رخوه كه در ان منافذ بسيار باشد از